DON’T CRY NOW

January 30, 2010

پیرزنی که توی اون خرابه ها زندگی می کرد به بادگیری که کاشی های فیروزه ای داشت اشاره کرد و گفت اونجا زندگی می کنه ،اگر راضی اش کنید بیاد کلیدو بهتون میدم...
بعد کلید زنگ زده ای رو که انداخته بود گردنش بهشون نشون داد و گفت من کلیدش رو دارم .
by sarah 1 comment:
Newer Posts Older Posts Home
Subscribe to: Comments (Atom)

My Blog List

  • HBR
  • نقطه سرخط
  • روزنگار خانم شین
  • This American Life
  • منصفانه
  • سه روز پیش
  • No Response
  • November 25
  • پادکست کانال بی
  • زاناکس
  • تجربه‌ی زيسته
  • پیاده رو
  • این نیز بگذرد
  • چپ کوک
  • ايستاده در رنگين كمان
  • روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی
  • هنوز ایستاده در زیر باران
  • فلسفه در اتاق خواب
  • كنار كارما
  • بـــی‌دلـــیـــل
  • یادداشت‌‌ من
  • خیاط باشی
  • گیس طِلا
  • تلخ مثل عسل
  • outlet
  • خواب بزرگ
  • یادداشت های یک خواب زده
  • وقایع روزانه یک دانشمند
  • لنگ‌دراز
  • کت بالو
  • در سایه درخت سیب
  • برای خاطر کتاب‌ها
  • TinyMoviez
  • italki
  • where the truth lies

Archive

  • December 2011 (1)
  • January 2010 (1)
  • April 2009 (2)
  • March 2009 (1)
  • December 2008 (3)
  • August 2008 (1)
  • June 2008 (1)
  • May 2008 (2)
Simple theme. Powered by Blogger.