عصبانی ام ،کفش های پولکی ام را دستم گرفته ام و پا برهنه از پله ها پایین می آیم،وارد خیابان شلوغی می شوم در را باز می کنم و کفش ها را کف ماشین می اندازم ،در را می کوبم. ماشین را دور می زنم و سوار می شوم ...
یادم هست که سوییچ را چرخاندم و روشنش کردم و دنده عقب گرفتم...
چشمهایم را باز میکنم ،می بندم ،و سعی میکنم به خاطر بیاورم حس نشستن پشت فرمان آن ماشین را.
یادم هست که سوییچ را چرخاندم و روشنش کردم و دنده عقب گرفتم...
چشمهایم را باز میکنم ،می بندم ،و سعی میکنم به خاطر بیاورم حس نشستن پشت فرمان آن ماشین را.
No comments:
Post a Comment