December 2, 2008

هیچ چیزش یادم نرفته، کامیونی که پشت اش پناه گرفته بودیم، زنی که بعد از رفتن اش به تو گفتم ما هم برویم اینجا ماندنمان خطرناک تر است، کلیسایی که در آن مخفی شدیم که محراب و نیمکت نداشت اما می دانستم که کلیساست...
و یادم نمی رود حس امنیت و آرامشی که داشتم، که می دانستم از بودن توست.

No comments: